honey

honey

توضيحات

 
پيوندها
لينكي ثبت نشده است
طراحی قالب وبلاگ
ایجاد وبلاگ
سایر ابزارها
[ ۱ ]

خبرخوان یا همان RSS وبلاگ
شكلك كوسه

شكلك كوسه

 

 

 

 

  



شكلك كوسه
شكلك كوسه
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ توسط: نظرات (0)
دمنوش گل گاو زبان و ليمو

دمنوش گل گاو زبان و ليمو

سلام به همه دوستان عززززززيزم ...اين هم يك دمنوش عاااااااالي براي روزهاي زمستاني كه بسيار خوشرنگ است و هم براي دوران نقاهت بعد از سرماخوردگي بسيار مفيد است و آرامش بخش ...اميدوارم امتحان كنيد...

 

مواد لازم :

گل گاوزبان :چهار قاشق غذا خوري

ليمو عماني :يك عدد

آب جوش :چهار ليوان

طرز تهيه :

اين هم از گل گاو زبان كه برگ هاي بسيار خوشرنگي دارد و مي توانيد از عطاري ها تهيه بفرماييد.

ابتدا آب را مي گذاريم به جوش بياد و سپس گل گاو زبان و ليم عماني را را كه دو نيم كرديم را در قوري مي ريزيم و به آن آب جوش اضافه مي كنيم و مثل چاي مي گذاريم روي كتري تا دم بكشه ....

حدود بيست دقيقه لازم است تا يك نوشيدني خوشرنگ و خوشمزه داشته باشيد و بسيار با نبات مطبوع است ....نوش جان .......

 

 ذرت مكزيكي                         پيتزا  آفتابگردان

 

                                       تزيين آناناس به شكل طوطي 

 

                                           



دمنوش گل گاو زبان و ليمو
دمنوش گل گاو زبان و ليمو
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ توسط: نظرات (0)
roman قرار نبود ... (12)

roman قرار نبود ... (12)

آرتان با تكه سنگي چند ضربه روي سنگ قبر زد و مشغول خواندن فاتحه شد. دلم سبك شده بود و با آرامش مشغول تماشاي آرتان شدم. بعد از خواندن فاتحه از جا برخاست و گفت:
- خالي شدي؟
سري تكان دادم و با لحن تقريبا مهرباني گفتم:
- آره واقعا دستت درد نكنه ... خيلي نياز داشتم به اومدن پيش مامانم.
- خواهش مي كنم ... بريم؟
- بريم ...
به سمت ماشين راه افتاد من هم دستي براي مامانم تكان دادم و دنبالش روان شدم. در سكوت راه را طي مي كرديم و من نمي دونستم كجا داريم مي ريم. خودش به حرف اومد و گفت:
- مامانم براي شام دعوتت كرده ...
اخم كردم و گفتم:
- كسي منو دعوت نكرده ...
- اوه ... ببخشيد مادمازل! حالا اين يه بارو عفو بفرماييد و اين دعوتو از طرف من قبول كنين دفعه ديگه مي گم مستقيما دعوتتون كنن.
- خود شما هم از اين به بعد اگه كاري داشتين با من به گوشيم زنگ بزنين دوست ندارم به عزيز بگي ... مگه تو شماره موبايل منو نداري؟
همونجور در حين رانندگي گوشيشو برداشت و گفت:
- شمارتو يه بار ديگه بگو اون دفعه سيو نكردم ...
نكبت! حالا يعني مي خواست بگه من اصلا براش مهم نبودم كه حتي شمارمو سيو نكردم. دلم مي خواست بهش نگم ولي آخرش كه چي؟ دستامو مشت كردم و با غيض تك تك شماره ها رو گفتم. لبخندي گوشه لبشو كج كرده بودم خوب بلد بود چطور حرصم بده. گفت:
- با همين لباسا مي ياي ... يا مي خواي بري خونه لباس عوض كني؟
دلم مي خواست بگم اصلا من نمي يام. دنبال بهونه مي گشتم كه يه جوري شونه خالي كنم. بعد از چند لحظه فكر كردن گفتم:
- بابا نمي ذاره بيام ...
بدون حرف دوباره گوشيشو برداشت و تند تند شماره گرفت و گذاشت دم گوشش.
- الو ... سلام پدر جون آرتانم ...
- ممنون خوبم شما خوب هستين؟
- قربان شما ... غرض از مزاحمت امروز با ترسا جان رفتيم واسه آزمايش و خريد حلقه و آينه شمعدون حالا مي خوام اگه اجازه بدين ترسا رو واسه شام ببرم خونه ... مامانم دعوت كردن.
- بله بله ... حتما تا قبل از ساعت دوازده خودم مي يارمش خونه.
- چشم چشم.
- لطف كردين پدر جون مزاحمتون نمي شم ... خداحافظ.
بعد از قطع كردن گوشي رو به من كه با چشماي گشاد شده نگاش مي كردم گفت:
- اينم از پدرت ...
سريع حالت عادي به خودم گرفتم و گفتم:
- عزيز هم تنهاست ... منتظرمه ...
اخماي آرتان در هم و نگاهش اينقدر خشن شد كه يه لحظه ترسيدم. با همان حالت وحشتناكش گفت:
- مامانم دعوتت كرده و تو هم بايد بياي! فهميدي؟ صد تا بهونه ديگه هم كه بياري آخرش بايد بياي ... مي برمت به هر قميتي كه شده 
- من اسير تو نيستم
- هر چي مي خواي اسمشو بذاري بذار ... ما با هم قرار داشتيم تو بايد جلوي مامان من نقش بازي كني ... اگه بخواي آبروي منو ببري اونوقت منم مي دونم چه جوري باهات رفتار كنم.
- تو خيلي ... خيلي ...
- خيلي چي؟ عوضي؟ پست؟ خودخواه؟ كدومش؟ 
بغض گلمو مي فشرد. دلم مي خواست لب باز كنم و هر چي لايقشه نثارش كنم ولي مي دونستم اگه لب باز كنم اشكام جاري مي شه براي همينم لال شدم و هيچي نگفتم. بعد از چند لحظه سكوت گفت:
- بريم؟ يا اول مي ري خونه؟
بالاخره لب باز كردم و گفتم:
- مي خوام برم خونه ...
بدون حرف مسيرشو به سمت خونه كج كرد وقتي رسيديم دستم را به سمت دستگيره در بردم و خواستم پياده بشم كه گفت:
- يه ربع بيشتر وقت نداري ...
عصبي شدم و داد زدم:
- اي بابا مگه مسابقه است؟!!!! يعني چي كه براي من وقت تعيين مي كني؟ اگه مي خواي من باهات بيام بايد منتظر بموني حتي اگه سه ساعت طول بكشه ...
به دنبال اين حرف پياده شدم و طبق معمول در را محكم به هم كوبيدم. مرتيكه جعلق! وارد خونه كه شدم عزيز با هل هله به استقبالم اومد و چالاپ چالاپ منو ماچ كرد و شروع كرد به قربون صدقه رفتن من. اعصاب نداشتم ولي نمي شد با او تندي كنم. نمي خواستم دل مهربونش رو بشكنم. گفت:
- چي شد نه نه؟ خونتون به هم مي خوره؟!
بوسش كردم و با خنده گفتم:
- الان كه جوابشو نمي دن عزيز جووووونم چند روز ديگه آماده مي شه ...
- خيلي خب نه نه بيا يه چيزي بهت بدم بخوري خون ازت گرفتن توام كه سفيده اي الان ديگه جون تو تنت نيست. 
- مرسي عزيز جونم ... همه چي خوردم الانم مي خوام برم خونه آرتان اينا مامانش دعوتم كرده واسه شام ...
- خيلي هم خوبه مادر! بالاخره توام بايد بري خونه شونو ببيني ... فقط خيلي مواظب خودت باشي نه نه ها تا قبل از عقد زياد نمي شه به مرد جماعت رو داد ...
همينطور كه از پله ها بالا مي رفتم گفتم:
- چشم ... چشم عزيز جونم حتماً
از داخل كمدم بلوز دامن اسپرت مشكي رنگم رو خارج كردم و پوشيدم. بلوزش يقه قايقي بود و دامنش كوتاه. جنس مخملي اش رنگش را سياه تر نشان مي داد و با پوست سفيدي مخملي ام در تضاد بود. جوراب كلفتي پوشيدم تا ديگر نياز به پوشيدن شلوار نداشته باشم. شال حرير مشكي ام را هم روي سرم كشيدم و برق لب كمرنگي روي لبم ماليدم. كفش هاي نوبوك مشكي رنگم را هم پوشيدم و بعد از برداشتن كيف دستي كوچكم از اتاق خارج شدم. چقدر خوب مي شد اگر نمي رفتم. ولي مي دونستم كه اگه نرم آرتان مي زنه به سيم آخر. با عزيز خداحافظي كردم و از خانه خارج شدم. روي هم رفته بيست دقيقه هم طول نكشيد حاضر شدنم! ولي خوشحال بودم كه عقده هامو سرش خالي كردم. حقش بود! درو كه باز كردم و بيرون رفتم ديدمش كه صندلي ماشينش رو داده عقب سرش رو به پشتي صندلي تكيه داده و چشماشو بسته. پاورچين پاورچين كنار ماشين رفتم و آهسته در رو باز كردم. سوار شدم و در محكم به هم كوبيدم. آرتان بدجور پريد بالا و گيج و منگ نگام كرد. غش غش خنديدم و گفتم:
- خوبه سه ساعت نرفتم! عمو يادگار تو بيست دقيقه خوابت برد؟! خسته نباشي!
- ترسا تو مريضي؟ من بايد روي تو كار كنم! آخه اين در ماشين چه گناهي كرده؟!!!
- همينه كه هست ... حالا راه بيفت برو آقاي راننده ... 
رگ گردن آرتان برجسته شد و صداي خنده من اوج گرفت. آرتان راه افتاد و در همان حال زمزمه وار گفت:
- نوبت خنده منم مي رسه ... انگار يادت رفته قراره يه مدت طولاني هم خونه من باشي ... من و تو و تنهايي ... چه اتفاقي قراره بيفته خدا مي دونه!
خنده ام قطع شد و رنگ از روم پريد اينبار نوبت آرتان بود كه غش غش بخنده. ديگه هيچي نگفتم و ساكت نشستم. تا خونه اونا فاصله تقريبا زيادي طي شد ولي بالاخره رسيديم. جلوي در بزرگ مشكي رنگي ايستاد و با ريموت كوچكي در نرده اي را گشود. حياط خانه خيلي بزرگ و چمن كاري شده بود. درخت هاي كوتاه و سر سبز هم در ميان چمن ها چشمك مي زدند. استخر كوچكي درست روبروي ساختمان دو طبقه سنگي قرار داشت. آرتان ماشين را در قسمت سنگي پارك كرد بوق كوتاهي زد و پياده شد. من هم دست از ديد زدن اطرافم برداشتم و پياده شدم. در ساختمان باز شد و نيلي جان بسيار خوش تيپ از خانه خارج شد و با ديدن من به رويم آغوش گشود و گفت:
- خيلي خوش اومدي عزيز دلم.
اولين بار بود كه اونو بي حجاب مي ديدم. پوست سفيد بدنش و موهاي هاي لايت شده اش حسابي جذابش كرده بودن. در آغوشش خزيدم و گفتم:
- سلام نيلي جون
- سلام به روي ماهت عزيزم .... خوبي؟
- ممنونم ببخشيد اگه من مزاحم شدم.
- اين جرفا چيه؟ تو دختر گلمي ... روي تخم چشمام جا داري ...
سپس از من جدا شد و گفت:
- بيا بريم تو گلم ... سر پا واينسا خسته اي 
قبل از اينكه وارد شويم نيلي جون رو به آرتان كه مشغول صحبت با موبايلش بود گفت:
- آرتان مامان سلام عرض شد ...
آرتان گوشي اش را با فاصله گرفت و گفت:
- سلام مامان ... برين تو منم ميام.
نيلي جون ديگه حرفي نزد دستش را پشت كمر من گذاشت و به داخل راهنماييم كرد. وارد كه شدم نوبت پدر آرتان بود كه به استقبالم بياد. پدرانه پيشونيمو بوسيد و بهم خوش آمد گفت. سپس دستم رو گرفت و در حالي كه احوال پردم و عزيز جون رو مي پرسيد به سمت مبل دو نفره اي كشيدم. نيلي جون هم كنارمون نشست و گفت:
- خب عزيزم امروز خوش گذشت؟ پسر دردونه من كه اذيتت نكرد.
در قالب قلابيم فرو رفتم و گفتم:
- نه نيلي جوووون آرتان خيلي ماهه! مگه اصلا اذيت كردنم بلده؟ 
صداي آرتان از پشت سرم بلند شد:
- پشت سر من غيبت مي كنين؟
آرتان بود كه با صميميت كنار مادرش نشست و دستش را هم دور گردن او حلقه كرد. مادرش گفت:
- مگه كسي جرات داره پشت سر تو غيبت كنه ... نبودي ببيني خانومت چه جوري ازت طرفداري مي كنه.
آرتان با حالت خاصي زل زد توي چشمام و گفت:
- خانومم عادت داره منو شرمنده كنه هميشه ... منم اگه كسي بگه بالاي چشم ترسام ابروئه مي فرستمش اون دنيا كه سك سك كنه و برگرده.
دلم ضعف رفت. سريع نگامو دزديدم كه نفهمه چه آشوبي توي دلم درست كرده. نيلي جون با شعف دست زد و اول مرا و سپس آرتانو محكم بوسيد و گفت:
- الهي قربون جفتتون برم ايشالله هميشه همينقدر عاشق بشين. آرتان مامان هميشه دعا مي كنم كه روز به روز بيشتر عاشق زنت بشي همينطور كه دعا مي كنم ترسا هر روز بيشتر از روز قبل اسيرت بشه!
آرتان با لحن شوخي گفت:
- مامان از اين دعاها نكن ... دعاي مادرا گيراست!
پدرش با حالت خنده داري گوششو كشيد و گفت:
- هي هي هي! خيلي هم دلت بخواد!
آرتان لبخند زد و رو به من گفت:
- پاشو بيا بريم اتاقم لباستو عوض كن عزيز دلم.
به همراه اين حرف چشمكي هم نثارم كرد كه دلم زير و رو شد. نيلي جون سقلمه اي بهم زد و گفت:
- پاشو عزيزم اتاق آرتان من ديدن داره ...
لبخندي به نيلي جون زدم و از جا بلند شدم. آرتان جلو راه افتاد و من هم از پشت سرش مي رفتم. در اتاقش يك در چوبي تيره رنگ بود كه رويش مثل درهاي خانه هاي قديمي ميخ هاي بزرگ داشت به همراه يك كومه ... خنديدم و گفتم:
- فقط ديوار كاه گلي كم داره ...
آرتان بدون اينكه حرفي بزنه درو باز كرد و وارد شد من هم وارد شدم و از چيزي كه ديدم دهانم باز ماند. كل ديوارها با كرافت پوشيده شده بود و بعضي جاها با ام دي اف قفسه هاي مربعي ساخته شده بود كه داخل هر كدام يك شمع قرار داشت. كف اتاق هم پاركت قهوه اي سوخته كار شده بود. تخت خواب دو نفره مشكي رنگي هم به ديوار چسبيده شده بود و رو تختي قرمز رنگش چشمك مي زد به ديوار بالاي تختش عكسي بزرگ از خودش زده بود كه دل و دين آدم را مي برد. در عكس آستين هاي بلوز تنگ و اسپرتش را بالا زده بود و هيكل عضلاني اش به خوبي پيدا بود. يقه اش تا نصفه باز بود و سينه ستبرش را به نمايش مي گذاشت. سرش را هم بالا گرفته بود و چشمانش بسته بود ... دماغ سر بالايش حالت لبهايش ... هيكلش ديوونه كننده بود ... چشم از عكس كه گرفتم متوجه نگاه خيره اش روي خودم شدم. در حالي كه دست به سينه لب تخت نشسته بود به من زل زده بود. نگاهم رو كه ديد گفت:
- ديد زدن بنده تموم شد؟ عكس منو كه خوردي ...
دندون قروچه اي رفتم و گفتم:
- تحوه!! برو بيرون مي خوام لباس عوض كنم ...
- خوب جلوي من عوض كن ....
- تو قابل اعتماد نيستي 
پيدا بود با اين حرفم دوباره عصبي اش كردم چون از جا بلند شد. قدم قدم بهم نزديك شد و قبل از اينكه فرصت كنم برم عقب دستمو محكم چسبيد. آرو آروم و شمرده شمرده گفت:
- من آدم آروميم دختر خانوم ... فقط حواستو جمع كن كه ديوونه ام نكني ... چون اگه ديوونه ام كني ديگه هر اتفاقي كه بيفته مسئوليتش با خودته ... مي فهمي؟!!! فكر نكن اگه با نقاط ضعف من بازي كني اين زرنگيه ... نه اين بدبختيه واسه تو ... اميدوارم شعورت برسه 
به دنبال اين حرف دستم رو كه در حال شكستن بود رها كرد و از اتاق خارج شد. كمي مچ دستمو مالش دادم و رو به عكس گفتم:
- خيلي وحشي هستي ... يه وحشي جذاب! حالا خوبه اين اخلاق گندو داري ... وگرنه معلوم نبود چه بلايي قراره سر من بياد ... اين وحشي گريات باعث مي شه كه من ازت بدم بياد و دل بهت نبازم. 
مانتومو در آوردم و شالمو هم برداشتم. دستي زير موهاي پر پشتم كشيدم و جورابامو هم از پام در آوردم. پاهاي كشيده و سفيد و خوش تراشم بدجور دلبري مي كردن ... دلم مي خواست آرتانو ديوونه كنم. قصد داشتم طور دلشو ببرم كه به دست و پام بيفته. دوست داشتم ديوونه اش كنم. يقه امو با دست صاف كردم و با لبخند از اتاق خارج شدم. نيلي جون اولين كسي بود كه منو ديد. سريع از جا برخاست و به به و چه چه كنان گفت:
- برم واسه دختر گلم اسفند دود كنم ... ماشالله ماشالله ترسا جون مي ترسم چشمت بزنم عزيزم.
- خواهش مي كنم نيلي جون اين چه حرفيه! چشماي قشنگ شما قشنگ مي بينه.
نيلي جون دوباره پريد طرف من و چلپ چلپ بوسيدم. زير چشمي به آرتان نگاه كردم خيلي بي تفاوت داشت بهم نگاه مي كرد. عين دستگاه اسكن از بالا به پايين از پايين به بالا! چقدر بي احساس بود! چطور مي تونست اينهمه قشنگي رو نبينه. چطور مي تونست ببينه و بي خيال باشه؟! باباي آرتان هم چند ضربه روي ميز زد و گفت:
- بزنم به تخته پسرم توي سليقه حرف نداره ... به باباش رفته ديگه.
همه خنديديم و نيلي جون گفت:
- من مي رم ميزو بچينم ... طفلك سوره دست تنهاست ...
گفتم:
- منم ميام كمك نيلي جون.
دستش را سر شانه ام گذاشت و گفت:
- نه گلم من هستم سوره هم هست ... شما بشين پيش شوهرت
و به زور منو كنار آرتان و چسبيده به او نشاند. دست آرتان را هم گرفت و روي پاي من گذاشت و گفت:
- آرتانم سفت بگيرش مامان كه يه وقت فرار نكنه.
دست يخ آرتان روي پاي لختم نفس را در سينه ام حبس كرد. آرتان هم زير نگاه پدرش جرات برداشتن دستش را نداشت. لرزش خفيف دستش نشان مي داد كه او هم حالت عادي ندارد و مثل من در حال انفجار است. تند تند داشتم پوست لبم را مي كندم. انگار پدرش فهميد ما هيچ كدام حالت طبيعي نداريم كه از جا برخاست و گفت:
- برم ببينم رفيعي چي كار كرد با چك فردا ...
آرتان هم از خدا خواسته سري تكان و داد و گفت:
- راحت باشين ...
بعد از رفتن پدرش سريع دستش را كشيد و نفسش را با صدا بيرون داد. از حالتش هم خنده ام گرفته بود هم به خودم اميدوار شدم. زير لب گفت:
- امان از دست تو نيلي ...
پايم را روي پاي ديگرم انداختم و گفت:
- نقش بازي كردن جلوي مادرت كار خيلي سختيه ...
- بالاخره تموم مي شه ... بعد از ازدواجمون هر طور كه شده بايد از زير دستش فرار كنيم من حوصله اين مسخره بازيا رو ندارم.
لجم گرفت و با غيض گفتم:
- آره واقعا مسخره بازيه ...
- شما هم بي زحمت از اين به بعد لباس پوشيده تر تنتون كنين ... فعلا نه بنده بهتون محرمم نه باباي بنده ...
حرفش از سيلي هم بدتر و دردناك تر بود. دويدن خون به صورتم رو حس كردم. از جا برخاستم. قبل از آنكه چيزي بگويم آرتان گفت:
- دستشويي آخر راهرو در سمت چپه ... 
لعنتي! از كجا فهميد چي مي خوام بگم. فهميده چقدر حر
roman قرار نبود ... (12)
roman قرار نبود ... (12)
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ توسط: نظرات (0)
لحظه لحظه باتو پس بامن همقدم شو {walk by me}

لحظه لحظه باتو پس بامن همقدم شو {walk by me}

رها
اره ديگه حرف زدنشم مثل ديونه هاست اول تعريف بعدم..... ميگه تواز خدات بود حالااگه اين سپيده نبود من بااين بيرون نميرفتما تقصير منه كه هي مراعاتشو ميكردم
شيطونه ميگه رها ! يعني همان شيطان خفته در وجودم بزن نفله بشه ببينم چند مرده حلاجه ! اه يادم نبود كه .....
يادش بخير چقدر من اين موجود خبيثوزدم ولي حالا
هروقت ميخوام از خاطرات فرار كنم سراغم ميان انگار در همه جاهستن كاش قبل ازاينكه پامو ازدست بدم حافظه ام از كار ميافتاد نميدونم اين پسر كي ميخواد دست از سر كچل من برداره؟"نميدونه ديگه حوصله ي هيچكس حتي خودش كه تو اين اتفاق كمي سهيم بوده رو هم ندارم خسته ام خسته
--رها به من نگاه كن
اميرعلي
چرا چشات پراز اشكه رهايي نبينم اين چشماي مظلوم خيس بشن
--رها چرا داري گريه ميكني؟ من داشتم شوخي ميكردم ميخواستم بخنديم رهاجان بله ميدونم شما اصلا قبول نميكردين تازه كليم حرصم دادي مگه نه؟
نميدونم به چي فكر ميكرد شايد حرص ميخورد چرا نميتونه منو بزنه مثل خيلي از اوقات كه تا اين حرفو ميشينيد ميدوييد دنبالم
-- باز داشتي به نفله كردن من فك ميكردي؟
چشاش از تعجب گرد شد خندم گرفت دوباره نشستم روشنا
رها
اره اين يه چيزيش كمه شايد همون سلوله كه تو مغز همه هست رو نداره شايدم مشكل داره بايد يه سر ببرمش دكتر كلا حالش از منم بدتره!
-- رها امير كجايين شماها مرديم ازگشنگي مامان منتظره
امير تا صداي النازو شنيد ازرو شنا بلند شد خودشو تكوند دسته هاي ويلچرو گرفت و شروع كرد به دوييدن احساس كردم روهوا دارم ميرم عجب
الناز خواهر امير بود هم سن بوديم ولي اون مجرد بود به اصرار امير با مادرو خواهرش اومديم شمال اخه پدر امير به رحمت خدا رفته بودواونا فقط مارو داشتن وامير هميشه پشتشون بود يني توبيشتر مسافرتا مابا مادرو خواهر امير بوديم اونا اميرو خيلي دوست داشتن منم به تبعيت براشون عزيز بودم من خيلي به امير گفتم نميام ولي نتيجه نداد چون امير گاهي اوقات مرغش پاهاش توگل گير ميكنه واقعا هر چي سعي كني درش بياري بيشتر فرو ميره!!!!!!!
وقتي وارد ويلا شديم مادر والناز دور ميز ناهارخوري نشسته بودن هنوزم سختم بود كه منو رو ويلچر ببينن كه امير داره ميارتم تو وبا دلسوزي نگاهم كنن بعدم اميرو
اه خيلي سخته الان ازون لحظه هاست كه ميخوام كلمه و بكوبم به ديوار
مادر--اميرجان چقدر دير كردين خيلي وقته رفتين
--مامان رهارو كه ميشناسي عاشق درياس مگه دل ميكنه؟؟؟؟
--اخي عزيزم حالا بشين ببين الناز چي درست كرده
-- ازكي تاحالا الناز غذا درس ميكنه؟اهان وقت شوهرشه؟ اكي ! الناز خبريه ؟
الناز--وا داداش اين حرفا چيه من گفتم حالا كه رهاجون هس يه خودي نشون بدم
اره خوبه حالا كه من هستم ياد خودم بخير چقدر با اشپزيام همه رو اذيت ميكردم گاهي تو غذاي كسايي كه حرصم ميدادن فلفل ميريختم مخصوصا اميرعلي كه اونم به حمدلله به غذاهاي هندي من عادت كرده بود ديگه اخريا شده بود يه پا هندي اگه غذا فلفل نداشت نميخورد اصلا!!ككشم نميگزيد
اينم شوهر بود نصيب ما شد!!!!
--رها چرا باغذات بازي ميكني عزيزم نكنه دستپختمو دوست نداري؟
--نه النازجان اين حرفاچيه اتفاقا خيلي خوشمزه شده
خيلي فكر ميكنم به همه به امير به خودم به الناز مادرجون گاهي اوقات توزندگيت اتفاقي ميافته كه به همه فكر ميكني به چيزايي كه هرگز فكر نميكردي

چرا يه حادثه بايد با ارزشترين سرمايه ي زندگيمو بگيره ؟؟؟ دلم براي امير ميسوزه من با اين پا كه نميتونم همراهش باشم پس چرا مونده؟؟؟ ترحم تاكي؟؟
اميرعلي
داشتم زير چشمي نگاش ميكردم با غذاش بازي ميكرد
--چرا غذاتو نميخوري مادر
نگاهي به مادرجون انداختو گفت دستتون درد نكنه من سير شدم النازجان خيلي خوشمزه بود مرسي
منم بلند شدم
--خب من رهارو ببرم كمي استراحت كنه فك كنم خسته شده ازصب لب اب بوديم
--باشه مادر برين
تا اومدم دسته هاي ويلچرو بگيرم رها سريع دسته هاشو گرفت وبه سمت اتاق راه افتاد منم پشتش اومدم بعدازاينكه در اتاقو بستم رها روبلند كردم وروي تخت گذاشتمش پتورو انداختم روش بعدم خودم كنارش دراز كشيدمودستاموگذاشتم زيرسرم بعدبه سقف زل زدم
--رها يكي از استاداي نقاشي خانم صدري رو يادته ؟
اروم سرشو تكون داد
--توام خيلي دوسش داري نظرت چيه بياد خونه بهت درس بده؟
--نه
--چرا؟
سكوت --من باهاش صحبت كردم ميتونه برات سرگرم كننده باشه !
--نه
يه دفعه برگشتم سمتشو گفتم يعني چي نه؟؟؟؟
--اميرعلي ميشه لامپو خاموش كني ميخوام بخوابم
--رها من باتو دارم صحبت ميكنم ميشه بدونم دليل نه ات چيه؟؟
--ميشه توكاراي من دخالت نكني هرچي كه هست به خودم مربوطه لطفا ادامه نده!
چيزي كه ازش متنفرم لجبازيه اينكه يه نفر باخودش لج كنه
چراغو خاموش كردم رها چشماشو بسته بود ولي من همچنان نگاهم به سقف بود اين اينده ي نامعلوم كي روشن ميشه نميدونم
رها
چقدر ديدن اين منظره قشنگه اين كبوترايي كه روشاخه ها نشستن اين گلاي خوشگل كه عبدالله كاشته دست اقاعبدالله دردنكنه شايد اگر اين باغ نباشه احساسي هم در من زنده نباشه
ويلچروازسمت پنجره به سمت در حركت ميدم ميخوام برم بيرون توي باغ وعبدالله رو ازنزديك وقتي گلارو بو ميكنه و باهاشون حرف ميزنه يا وقتي بهشون اب ميده ببينم بعدازاون خودم برم كنار درختا وگلا وباهاشون حرف بزنم لمسشون كنم وتوي دفترم هرچي كه احساس ميكنم بنويسم
اين كار هروزمنه
ازدركه ميام بيرون عبدالله روميبينم كه از روبرو مياد
--سلام اقا عبدالله
--سلام خانم خوبين الحمدالله؟ چه به موقع اومدين!
--مرسي بله اين روزا ساعت كاري ماهم با شما تنظيم شده!
اقا عبدالله لبخندي زد بعدانگار چيزي يادش افتاده باشه گفت
--راستي خانوم!سپيده خانم چند روز پيش امده بودند گفتم رفتين شمال ايشونم رفتن گفتن بعدا ميان خواستم درجريان باشين
ناخداگاه لبخندي رو لبم اومد
--ممنون باشه يه تماس باهاش ميگيرم
بعد رفت سمت قيچي دستيش وشروع كرد به زدن برگاي هرز باغچه بعدم شلنگو برداشتو شروع كرد به اب دادنشون
سپيده تنها دوستي بود كه باهاش ارتباطمو حفظ كرده بود خيلي از اوقات ميومد پيشم با اون كه هستم همه چي يادم ميره انقدر ازبچه هاي دانشگاهو بقيه حرف ميزنيمو ميخنديم كه ديگه ازخستگي ولو ميشيم اوايل نميتونستم شاد باشم اما سپيده ازون شخصيتايي كه چه بخواي چه نخواي شادي رو بهت هديه ميكنه
شايد اگه اصراراي سپيده نبود من با اميرعلي اونقدر اشنا نميشدم
اونروز تو دانشگاه بعداز حرف استاد يه لحظه چشمامو بستم وبه صورت غش دستمو گذاشتم رو قلبم اخ سپيده كجايي
هي تو ذهنم ميگفتم اين چي گفت الان ؟؟ اين چي گف؟؟
--رهاخانوم آ ه خانم شايان چيشد؟؟
يكدفعه به خودم اومدم چشمامو باز كردمو گفتم
--واقعا كه اقاي كشاورز منظورتون از اين حرفا چيه فك نكنم براي تلافي كارم كردن اين شوخي درست باشه حداقل به خاطر حرمت استاد شاگرديتون واقعا كه!!!
دستامم زدم به سينم وصاف زل زدم بهش
--من خيلي واضح گفتم خانم شايان شوخيم ندارم باكسي
--اونوقت شما چطور جرات ميكني در اين محيط ودر اينجا با اين كلام به من پيشنهاد بدين ؟؟
چند قدم باقيمانده رو طي كرد ودرست روبروي من ايستاد يه ابروشو داد بالا يه نيمچه لبخندم زدو گفت
--شمارو به يه كافي شاپ عالي دعوت ميكنم ايا شما خانم شايان دعوت مرا ميپذيريد؟؟
نگاهي بهش انداختم اوف چه چشاي نافذو جذبه داري فك كنم اه من خيلي ازين جذبه اش خوشم اومد
--باشه ميپذيرم چه ساعتي؟
ديدم لباش به خنده واشد شايد ميخواست بلند بخنده
اه اه انقده بدم مياد يكي به حرفم بخند فك كردم اين يكي جلتلمنه جمع كن اون لبخند گشادتو صاف صافم توچشام نگاه ميكنه هي اقا نگاتو بنداز پايين!!
__ بعداز كلاستون ساعت 3 كمي پايين تر از در دانشگاه منتظرتونم خانم شايان
--بله؟
--مرسي كه دعوتم رو پذيرفتين خدانگهدار
كوفت درد حداقل وايميسادي جوابتو بدم اقا كشتي!!
من همينطور خيره به رفتنش نگاه ميكردم كه يهو يكي محكم زد پس كلم دستمو گذاشتم رو گردنمو گفتم
هي بچه چيكار ميكني؟؟
-توخجالت نميكشي يه ساعت به اسم عذرخواهي با استاد خوشگل كلاسمون حرف ميزني ؟؟؟ خفه نشي الهي رها بگو بينم چي ميگفتين؟
يه دفعه برگشتمو اينبار خودم زدم پس كله اش
--سپيده ي گور به گور شده موقعي كه به بودنت نياز داشتم كجا بودي ؟ هان ؟
--پشت كله ات چند متر عقب تر غاز ميچروندم!!
يهو بااين حرفش دو تايي زديم زير خنده اونم چه خنده اي
--اوكي بريم
--همين وايسا ببينم چيشد ؟؟
كيفشو كشيدمو گفتم بيا سپيده بيا انقده سوال نكن



لحظه لحظه باتو پس بامن همقدم شو {walk by me}
لحظه لحظه باتو پس بامن همقدم شو {walk by me}
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ توسط: نظرات (0)
شكلك خرگوش

شكلك خرگوش

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



شكلك خرگوش
شكلك خرگوش
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ توسط: نظرات (0)
خورش كدو حلوايي

خورش كدو حلوايي

سلام به دوستان گلم ......اين هم يك خورش خيلي خيلي خوشمزه كه خودم هم تصور نمي كردم به اين لذيذي باشه .....توصيه مي كنم حتما امتحان بفرماييد.

 

مواد لازم :

 

گوشت خورشي :350 گرم

كدو حلوايي :نيم كيلو پوست گرفته شده

پياز :يك عدد

زردچوبه :يك دوم قاشق چايخوري

ادويه كاري:يك قاشق چايخوري

تمر هندي :50 گرم

طرز تهيه :

ابتدا پياز را به صورت خلالي خرد مي كنيم و سپس در مقداري روغن وكمي نمك تفت مي دهيم تا پياز  ها طلايي بشه .

سپس زردچوبه و ادويه كاري را مي افزاييم تا كمي تفت بخوره وسپس گوشت را مي افزاييم و چند لحظه صبر مي كنيم تا تفت بخوره وتغيير رنگ بده .

حالا مقداري آب جوش اضافه مي كنيم تا روي روي گوشت را بگيره وحرارت را ملايم مي كنيم و در قابلمه مي گذاريم تا گوشت بپزه .در اين مرحله بايد آب ديگ خيلي كم باشه.

در اين مرحله كدو حلوايي را كه به صورت خلالي برش زديم (من تعدادي را هم به صورت ستاره قالب زدم ) را اضافه مي كنيم و نمك ديگ را اندازه مي كنيم .

حدودا بعد از بيست دقيقه و وقتي كه كدو كمي نيم پز شده ،شيره تمر هندي را به خورش اضافه مي كنيم .(حدودا نصف اب جوش به تمر اضافه مي كنيم و كنار مي گذاريم تا خيس بخوره وبعد از صافي رد مي كنيم تا شيره تمر هندي به دست بياد )

و بعد در قابلمه را مي گذاريم و صبر مي كنيم تا خورش جا بيفته ..طعم بسيار خوب وملسي داره ...با كته خيلي خوشمزه است ..نوش جان .....

خورش فسنجون                    خوروش قيمه بادمجان 

 

خورش بادمجان                 خورش قورمه سبزي    



خورش كدو حلوايي
خورش كدو حلوايي
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ توسط: نظرات (0)
شكلك ببر و... Tiger

شكلك ببر و... Tiger

۩۞۩  سلام عزيزان خيلي خوش آمديد تصاويرمتحرك شباهنگ www.shabahang20.blogfa.com ۩۞۩ 

   

 

 


 




شكلك ببر و... Tiger
شكلك ببر و... Tiger
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ توسط: نظرات (0)
حلواي كدو حلوايي

حلواي كدو حلوايي

سلام به همه دوستان مهربونم ...اين هم يك حلوا با طعم متفاوت كه مطمئنم از امتحان آن پشيمان نمي شويد .........نوش جان

 

مواد لازم :

 آرد :يك ليوان سرپر يا  ۱۵۰گرم

شكر :يك ليوان يا ۲۰۰گرم

كدو حلوايي:۵۰۰گرم (پوست گرفته شده )

آب :نصف ليوان

گلاب :يك سوم ليوان

روغن :نصف ليوان

كره :۵۰ گرم

پودر هل :يك قاشق چايخوري سرپر

دارچين :يك قاشق چايخوري سر پر

زعفران :يك چهارم قاشق چايخوري

طرز تهيه :

آب وشكر را روي حرارت ملايم مي گذاريم تا به جوش بياد ودر آخر گلاب را به آن اضافه مي كنيم .

 آرد را روي حرارت ملايم قرار مي دهيم تا حدودا نيم ساعت تفت بخوره وبوي خامي آن از بين برود.(بهتره ماهيتابه مسي يا تفلون باشه )

در اين فاصله كدو حلوايي را با كمي آب مي گذاريم تا بخار پز بشه و كاملا نرم بشه و آب آن تموم بشه . سپس آن در غذا ساز كاملا پوره مي كنيم .

حالا كره وروغن را به آرد اضافه مي كنيم و خوب مخلوط مي كنيم و دو تا سه دقيقه صبر مي كنيم تا كمي بيشتر تفت بخوره .

آن را از روي حرارت بر مي داريم و ابتدا پوره كدو حلوايي و هل ودارچين را مي افزاييم و خوب مخلوط مي كنيم و در آخر زعفران دمكرده و شربت را هم مي افزاييم و روي حرارت مي گذاريم و دوباره به هم مي زنيم تا حلوا جمع بشه و از ديواره ماهيتابه جدا بشه

....به همين راحتي و خوشمزگي ...

حلواي آرد گندم                     َشله زرد قالبي

 

حلواي هويج                   شارلوت با كرم شكلاتي و بستني   

 

                                          ماقوت



حلواي كدو حلوايي
حلواي كدو حلوايي
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ توسط: نظرات (0)
رمان سراب عشق7

رمان سراب عشق7

بچه ها اومدنو نشستن پيش ما

منم از جام بلند شدموگفتم :من كاردارم باييد برم ببخشين

ريحانه:كجابابااه ميخواستيم بيريم اونجاها اه

من:خب خودتون برين

ترانه:آخه بدون تو خوش نميگذره نرو

من:واجبه گلم برين خودتون

رامتين:اه بذاري بره ديگه يه غرغرو كمتربهتر

من:هووووووووووووي مواظب باشا داش ما حاليمون ني يهو ديدي رو هوايي گفته باشم

رامتين:باجي ببخش

خنديدمو خدافظي كردم كه برم رفتم خونه يه دوش خوشمل گرفتم موهامو شونه زدم يه لباس خوشمل فيروزه اي پوشيدم كه مامان از پايين داد زد:تينا امشب مهمون داريما

منم داد زدمو گفتم:باشه مامان

بااينكه ميدونستم كي ميخواد بياد بازم استرس داشتم

يه نيم ساعتي گذشت كه از حياط صداي در اومد يعني اومدن بدمو رفتم تو آشپزخونه كه چايي دم كنم بعداز دم كردن چايي رفتم تو پذيرايي سلام كردم واميرعليو ديدم كه نشسته بودو بهم لبخند ميزد رفتم كنار رامتين نشستم كه در گوشم گفت:پس بگوتينا خانوم چيكار دارن دوست ما عاشقش شده خانوم ميگفتي ماهم ميفهميديم

من:بسه ديگه زر نزن پررو

رامتين ريزريزميخنديد و ريحانم متلك مينداخت تا اينكه مامان گفت برم چاييروبيارم آخ مامان فداتشم آخيش ازاين مسخره بازياشون راحت شدم رفتم چايي ريختمو بردم به همه تعارف كردم كه رسيدم به اميرعلي بهم لبخندزد كه منمم در جوابش لبخندزدم

نشستم كه بزرگترا حرفاشونو بزنن كه بابا گفت:تينا دخترم پاشو اميرعلي جان رو بردار برين حرف بزنين

من:چشم بابا

باباروبه اميرعلي گفت:پاشو پسرم با تينا برو

اميرعلي چشمي گفتو دنبالم راه افتاد وارد اتاق شدم هنوز كامل وارد نشده بودم كه دستي دور كمرم حلقه شد برگشتم ديدم اميرعلي چشاشو بسته سرشو گذاشته رو شونم وقتي نگاه خيرمو حس كرد سرشو بالا آوردو نگام كرد گفت
:خيلي ميخوامت تينا

خنديدم و رفتم رو تخت نشستم ونم كنارم نشست گفت:خب چي بگيم

من جدي شدمو گفتم:من بايد يه چيزيوبرات بگم

اميرعلي با لبخند گفت:بفرمايين خانوم

لبخندزدمو گفتم:3ساله پيش تودانشگاه يه پسري از من ميخواد برم تولدش پسري خوشگلي بود به دلم نشست منم قبول كردم رفتم جشن تولدش اونجا دستمو گرفتمو گفت كه برقصيم منم تورودربايستي قبول كردم بعداز رقص ول كنم نبود خواست باهاش آهنگشو بخونم منم خوندم موقع خوندن توچشام زل ميزد آخر آهنگ بهم گفت كه ازم خوشش اومده و دوسم داره من خوشحال شدم اما نه اونقدر ازم خواست باهاش باشم من گفتم فك ميكنم نميدونم چرا قبول كردم كه باهاش باشم بعداز 1 ماه كه وابستش شده بودم يكي بهم اس داد و گفت اگه ميخواي از عشقت مطمئن شي بيا به اين آدرس منم رفتم وقتي درخونرو باز كردم باديدن اون صحنه به اينجاش كه رسيد گريم گرفت و باهق هق گفتم:ديدم ديدم اميرجسين من بدون پيرهن روي بهترين دوستمه و داره ميبوستش خرد شدم شكستم اميرعلي سرمو گذاشت روسينشو سرمو نوازش داد و گفت گريه نكن خانومم بيخيال فراموشش كن الان ديگه منو داري اون ديگه مهم نيست خانومم بسه

من:آخه چطوري حالا بعداز 3 سال اومده ميگه من دوست دارم بيا و برگرد من چجوري ميتونمم هان

اميرعلي:خودم درستش ميكنم خانومم تو غصه نخور بعدم سرمو بين دستاش گرفتو و توچشام زل زدو صورتشو آورد نزديك تر وزيرلب گفت:توفقط فقط مال مني نميذارم هيشكي اذيتت كنه قول ميدم و بعدم لباشو گذاشت رولبام گرمي لباش باعث آرامشم ميشد بعداز چن لحظه لباشو برداشتو نگام كرد لبخند زدو گفت :پاشو بريم كه الان ميان به جرم عاشقي ميگيرنمون

ريزريز خنديدمو اونم خنديد باهم رفتيم پايين روبه همه موافقتمونو اعلام كرديم من نشستم رو مبل كه آريا رو به اميرعلي گفت:آقا سما ميخواي با آجي من ازدواج تني ؟

اميرعلي با لبخند گفت:بله آقا خوشگله

آريا با خنده گفت:آجي من خيلي خوبه مواظبش باشيا نذالي نالاحت شه باسه؟

اميرعلي دستشو آورد جلوي آريا و گفت:قول ميدم هميشه مواظبش باشم

آريا دست اميرعلي و گرفتو خنديد

باباي اميرعلي :موافقين امشب صيغه محرميت بخونيم كه راحت باشن

همه موافقت كردن بابا:دترم برو بشين پيش اميرعلي جان برو دخترم پاشدم رفتم نشستم كنار اميرعلي باباي اميرعلي شروع كرد به خوندن يه سري كلمات عربي و منم تكرار كردم كه صيغه تموم شدو منو اميرعلي محرم هم شديم

بعداز شام خونواده اميرعلي قصد رفتن كردن تا دم در همراهيشون كردم دم در اميرعلي گفت:فردا ميام باهم بريم بيرون موافقي

من:اوهوم حتما منتظرتم

اميرعلي:باشه پس ميام فعلا

من:فعلا

همه رفتن منم رفتم تو اتاقم رو تختم دراز كشيدم و فك كردم اوخ يادم نبود يكشنبه عروسي ترانه و رامتينه فردا لباس ميخرم خوبه هووووووووووووم

باهمين فكرا خوابم برد وقتي چشامو باز كردم به ساعت نگاه كردم واااااااااااااي11بود از تخت اومدم پايين و رفتم دستشويي صورتمو شستم جولرو جلو صورتم گرفتمو تميز كردم همينطوري در دستشويي رو بستم ورفتم رو تخت بشينم كه به يه چيزي برخوردم بركشتم ديدم وا اين اينجا چيكار ميكنه اومدم جيغ بزنم كه لباشو گذاشت رولبامو نذاشت جيغ بزنم چن لحظه بعد لباشو برداشتو گفت :چرا داد ميزني خانومي ترسيدي ببخش خانوم خانوما چرا دير بيدار شدي

من:تو اينجا چيكارميكني اميرعلي ترسيدم به خداا چرا اينجوري مياي آخه اه بعدم صورتمو به حالت قهر برگردوندم سمت ديگه

اميرعلي دستشو گذاشت زير چونمو سرمو برگردوند سمت خودشو گفت :خانومم ببخشيد حالا پاشو بيا بريم كه ديره خودمو انداختم رو تختو گفتم:يكم بخوابم خيلي خستم بعدا ميريم

اميرعلي:پاشو تنبل خانوم ديره

من:نيخوام بيا توام بخواب دستشو گرفتمو كشيدمش سمت خودم افتاد روتخت و گفت:باشه خانوم تسليم خنديدمو هيچي نگفتم خوابيدم بعداز يكم خواب پاشدم كه بريم به ساعت نگاه كردم وايييييييييييي ساعتبود اميرعليو تكون دادم بيدار نشد خواستم برم كه پرت شدم روتخت اميرعلي روم خم شدو گفت:كجا خانوم

من:دارم ميرم آماده شم بريم

اميرعلي:نميشه جيگر بوس بده برو



رمان سراب عشق7
رمان سراب عشق7
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ توسط: نظرات (0)
 
CopyRight © http://honey.zaminblog.com
کارتون بابا لنگ دراز
روغن شتر مرغ (پوستی)
کارتون گوریل انگوری
تیشرت سلام بر حسین