رمان سراب عشق7 بچه
ها اومدنو نشستن پيش ما
منم
از جام بلند شدموگفتم :من كاردارم باييد برم ببخشين
ريحانه:كجابابااه
ميخواستيم بيريم اونجاها اه
من:خب
خودتون برين
ترانه:آخه
بدون تو خوش نميگذره نرو
من:واجبه
گلم برين خودتون
رامتين:اه
بذاري بره ديگه يه غرغرو كمتربهتر
من:هووووووووووووي
مواظب باشا داش ما حاليمون ني يهو ديدي رو هوايي گفته باشم
رامتين:باجي
ببخش
خنديدمو
خدافظي كردم كه برم رفتم خونه يه دوش خوشمل گرفتم موهامو شونه زدم يه لباس خوشمل
فيروزه اي پوشيدم كه مامان از پايين داد زد:تينا امشب مهمون داريما
منم
داد زدمو گفتم:باشه مامان
بااينكه
ميدونستم كي ميخواد بياد بازم استرس داشتم
يه
نيم ساعتي گذشت كه از حياط صداي در اومد يعني اومدن بدمو رفتم تو آشپزخونه كه چايي
دم كنم بعداز دم كردن چايي رفتم تو پذيرايي سلام كردم واميرعليو ديدم كه نشسته
بودو بهم لبخند ميزد رفتم كنار رامتين نشستم كه در گوشم گفت:پس بگوتينا خانوم
چيكار دارن دوست ما عاشقش شده خانوم ميگفتي ماهم ميفهميديم
من:بسه
ديگه زر نزن پررو
رامتين
ريزريزميخنديد و ريحانم متلك مينداخت تا اينكه مامان گفت برم چاييروبيارم آخ مامان
فداتشم آخيش ازاين مسخره بازياشون راحت شدم رفتم چايي ريختمو بردم به همه تعارف
كردم كه رسيدم به اميرعلي بهم لبخندزد كه منمم در جوابش لبخندزدم
نشستم
كه بزرگترا حرفاشونو بزنن كه بابا گفت:تينا دخترم پاشو اميرعلي جان رو بردار برين
حرف بزنين
من:چشم
بابا
باباروبه
اميرعلي گفت:پاشو پسرم با تينا برو
اميرعلي
چشمي گفتو دنبالم راه افتاد وارد اتاق شدم هنوز كامل وارد نشده بودم كه دستي دور
كمرم حلقه شد برگشتم ديدم اميرعلي چشاشو بسته سرشو گذاشته رو شونم وقتي نگاه خيرمو
حس كرد سرشو بالا آوردو نگام كرد گفت
:خيلي ميخوامت تينا
خنديدم
و رفتم رو تخت نشستم ونم كنارم نشست گفت:خب چي بگيم
من
جدي شدمو گفتم:من بايد يه چيزيوبرات بگم
اميرعلي
با لبخند گفت:بفرمايين خانوم
لبخندزدمو
گفتم:3ساله پيش تودانشگاه يه پسري از من ميخواد برم تولدش پسري خوشگلي بود به دلم
نشست منم قبول كردم رفتم جشن تولدش اونجا دستمو گرفتمو گفت كه برقصيم منم تورودربايستي
قبول كردم بعداز رقص ول كنم نبود خواست باهاش آهنگشو بخونم منم خوندم موقع خوندن
توچشام زل ميزد آخر آهنگ بهم گفت كه ازم خوشش اومده و دوسم داره من خوشحال شدم اما
نه اونقدر ازم خواست باهاش باشم من گفتم فك ميكنم نميدونم چرا قبول كردم كه باهاش
باشم بعداز 1 ماه كه وابستش شده بودم يكي بهم اس داد و گفت اگه ميخواي از عشقت
مطمئن شي بيا به اين آدرس منم رفتم وقتي درخونرو باز كردم باديدن اون صحنه به
اينجاش كه رسيد گريم گرفت و باهق هق گفتم:ديدم ديدم اميرجسين من بدون پيرهن روي
بهترين دوستمه و داره ميبوستش خرد شدم شكستم اميرعلي سرمو گذاشت روسينشو سرمو
نوازش داد و گفت گريه نكن خانومم بيخيال فراموشش كن الان ديگه منو داري اون ديگه
مهم نيست خانومم بسه
من:آخه
چطوري حالا بعداز 3 سال اومده ميگه من دوست دارم بيا و برگرد من چجوري ميتونمم هان
اميرعلي:خودم
درستش ميكنم خانومم تو غصه نخور بعدم سرمو بين دستاش گرفتو و توچشام زل زدو صورتشو
آورد نزديك تر وزيرلب گفت:توفقط فقط مال مني نميذارم هيشكي اذيتت كنه قول ميدم و
بعدم لباشو گذاشت رولبام گرمي لباش باعث آرامشم ميشد بعداز چن لحظه لباشو برداشتو
نگام كرد لبخند زدو گفت :پاشو بريم كه الان ميان به جرم عاشقي ميگيرنمون
ريزريز
خنديدمو اونم خنديد باهم رفتيم پايين روبه همه موافقتمونو اعلام كرديم من نشستم رو
مبل كه آريا رو به اميرعلي گفت:آقا سما ميخواي با آجي من ازدواج تني ؟
اميرعلي
با لبخند گفت:بله آقا خوشگله
آريا
با خنده گفت:آجي من خيلي خوبه مواظبش باشيا نذالي نالاحت شه باسه؟
اميرعلي
دستشو آورد جلوي آريا و گفت:قول ميدم هميشه مواظبش باشم
آريا
دست اميرعلي و گرفتو خنديد
باباي
اميرعلي :موافقين امشب صيغه محرميت بخونيم كه راحت باشن
همه
موافقت كردن بابا:دترم برو بشين پيش اميرعلي جان برو دخترم پاشدم رفتم نشستم كنار
اميرعلي باباي اميرعلي شروع كرد به خوندن يه سري كلمات عربي و منم تكرار كردم كه
صيغه تموم شدو منو اميرعلي محرم هم شديم
بعداز
شام خونواده اميرعلي قصد رفتن كردن تا دم در همراهيشون كردم دم در اميرعلي گفت:فردا
ميام باهم بريم بيرون موافقي
من:اوهوم
حتما منتظرتم
اميرعلي:باشه
پس ميام فعلا
من:فعلا
همه
رفتن منم رفتم تو اتاقم رو تختم دراز كشيدم و فك كردم اوخ يادم نبود يكشنبه عروسي
ترانه و رامتينه فردا لباس ميخرم خوبه هووووووووووووم
باهمين
فكرا خوابم برد وقتي چشامو باز كردم به ساعت نگاه كردم واااااااااااااي11بود از
تخت اومدم پايين و رفتم دستشويي صورتمو شستم جولرو جلو صورتم گرفتمو تميز كردم همينطوري
در دستشويي رو بستم ورفتم رو تخت بشينم كه به يه چيزي برخوردم بركشتم ديدم وا اين
اينجا چيكار ميكنه اومدم جيغ بزنم كه لباشو گذاشت رولبامو نذاشت جيغ بزنم چن لحظه
بعد لباشو برداشتو گفت :چرا داد ميزني خانومي ترسيدي ببخش خانوم خانوما چرا دير بيدار
شدي
من:تو
اينجا چيكارميكني اميرعلي ترسيدم به خداا چرا اينجوري مياي آخه اه بعدم صورتمو به
حالت قهر برگردوندم سمت ديگه
اميرعلي
دستشو گذاشت زير چونمو سرمو برگردوند سمت خودشو گفت :خانومم ببخشيد حالا پاشو بيا
بريم كه ديره خودمو انداختم رو تختو گفتم:يكم بخوابم خيلي خستم بعدا ميريم
اميرعلي:پاشو
تنبل خانوم ديره
من:نيخوام
بيا توام بخواب دستشو گرفتمو كشيدمش سمت خودم افتاد روتخت و گفت:باشه خانوم تسليم
خنديدمو هيچي نگفتم خوابيدم بعداز يكم خواب پاشدم كه بريم به ساعت نگاه كردم
وايييييييييييي ساعتبود اميرعليو تكون دادم بيدار نشد خواستم برم كه پرت شدم روتخت
اميرعلي روم خم شدو گفت:كجا خانوم
من:دارم
ميرم آماده شم بريم
اميرعلي:نميشه
جيگر بوس بده برو
رمان سراب عشق7 رمان سراب عشق7
× ادامه مطلب ×
+ | نوشته شده در: ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ توسط:
نظرات (0)
|